
«حالا دلام میخواهد برات بگویم اصلا کلمات دروغاند. اما حتا وقتی که میدانی فقط نقاباند، آنقدر واقعی به نظر میرسند که دلات میخواهد باورشان کنی. میخواهم بگویم این تو نبودی که کلمات را بهکار میبردی، این کلمات بودند که تو را بهکار میگرفتند و مصرفات میکردند تا برای خودشان چیزی بشوند که ارزش بهذهن ماندن داشته باشد. میخواهم بگویم حالا هر سنگی نام توست و جلوهی توست که میتواند آن جنبوجوش عظیم پشت دروازه را، شهر را، بیرنگ و محو کند.» (از متن کتاب)
از اول که شروع کنی، میشود فصل سوم، اما از آخر اگر بخوانی، فصل چهارم است؛ اختیار با خواننده است که بهترین فصل رمان را کجا و کی بخواند. ویران میآیی حسین سناپور را بعضیها دوست نداشتند، آن را ادامهی نیمهی غایب میدانستند و سوار بر موج اولین رمان سناپور و فضای سیاستزدهی سالهای پایانی دههی هفتاد. برای من که نیمهی غایب او را چندان دوست نداشتم - رمانی که بسیاری دوستش دارند و هنوز طرفداران خود را دارد و همچنان میفروشد و تجدید چاپ میشود - اما، ریشههای علاقه به ویران میآیی مستقل از رمان تحسین شدهی سناپور است.
اهمیت ویران میآیی برای من نه در شیوهی روایت، طرح و پلات یا حتی «قصهی دوخطی» - و نه مضمون - کموبیش تکراری آن است؛ ادبیات ما سالهاست که به هزارویک دلیل، از خط قرمزهای موجود بگیرید تا بیتوجهی نویسندگان و فاصلهی میان روشنفکران و عامهی مردم، با حسرت به حوادث سالهای اول انقلاب و دوران جنگ تحمیلی نگاه میکند، اما سناپور با هوشمندی و اندکی شجاعت- و البته بیاشارهای مستقیم - به بازخوانی سالهایی میپردازد که نقش برجستهای در شکلگیری باورهای سیاسی و اجتماعی جامعهی امروز داشته است. گرچه سناپور در روایت خود دچار لغزشهایی نیز میشود و نسل بعد از او كه با حوادث كوی، بگیر و ببندهای بعد از آن، كمیتههای انظباطی، بازداشتهای موقت، اخراج - و عشقی كه گاه در این میان اجازه خودنمایی مییافت - از نزدیك برخورد داشته و كموبیش با آن زندگی كرده است، گاه میتواند مچ نویسندهای را بگیرد كه معمولا «سالم» - بخوانید پاستوریزه- و «دور از هیاهوهای سیاسی» زندگی كرده اما در اثرش دوست دارد خلاف آن را نشان دهد.
از ابتدا به انتها یا برعكس؛ ویران میآیی را هرگونه كه بخوانید، از فضاهای نوستالژیكی كه سناپور در رمانش ساخته است و از نثر سالم و خوش آهنگی كه حالا به امضای آقای نویسنده تبدیل شده، لذت خواهید برد. ویران میآیی هنوز بعضی وقتها من را صدا میزند - دروغ چرا، اینروزها بیشتر از قبل - تا برگردم به گورستاناش و دوباره بخوانم، چهارم: سنگی با نام همهی دخترهای...
راستی اسمش چه بود؟

پدرام رضايیزاده

