ارزش‌گذاری منتقدان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
جمعه 12 شهریور 1389
 
زندگی خانواده‌ی سلينجر به‌روايت دخترش (قسمت اول)
پدرم، جی‌دی سلينجر
salingerهزارکتاب: مدت زیادی از مرگ جی‌دی‌ سلینجر نگذشته، با این‌حال طرفداران این نویسنده‌ی منزوی که از بعد از نگارش رمان ناتور دشت تا لحظه‌ی مرگ، خودخواسته  کم‌ترین اطلاعات درباره‌ی زندگی‌اش در اختیار عموم قرار گرفت، مشتاق‌اند درباره‌ی او بیشتر بدانند. مارگرت سالینجر، دختر جی‌دی سالینجر در نوشته‌ای که در سه قسمت آن‌را منتشر می‌کنیم توضیحاتی درباره‌ی دوران کودکی‌‌اش نوشته که قسمت اول آن‌را می‌خوانید.

من در دنیایی بزرگ شدم که تقریبا تهی از انسان‌ها بود. کورنیش، جایی‌که ما در آن‌جا زندگی کردیم، محیطی جنگلی و پر از درخت بود. هفت ‌سنگ قبر خزه گرفته در نزدیکی خانه‌مان وجود دارد که من و برادرم زمانی که در زیر باران مارمولکی را دنبال می‌کردیم، کشف کردیم. این سنگ قبرها شامل دو سنگ قبر بزرگ و پنج سنگ قبر کوچک بودند که از روی نوشته‌های آن معلوم بود مربوط به یک خانواده که سال‌ها پیش در آن‌جا زندگی می‌کردند، باشد. پدرم زیاد دوست نداشت که با مهمان‌های خارجی برخورد کند و همیشه از مواجه شدن با آن‌ها خودداری می‌کرد.
هنوز یکی از شخصیت‌های پدرم، ریموند فورد که برای اولین بار در داستان جنگل واژگون خلقش کرد، یادم هست. همین‌طور جنگلی که وارونه بود و برگ‌هایش زیر خاک بودند.
در دوران بچگی‌ دنیای تخیلی را برای خودم ساخته بودم: ارواح چوبی، پری‌ها، باغی مملو از دوستان ساختگی، کتاب‌هایی در مورد سرزمین‌هایی که در شرق خورشید و غرب ماه قرار داشتند. پدرم هم داستان‌هایی از شخصیت‌های مختلف شامل حیوان و انسان‌هایی می‌ساخت که تمام روز را با ما سپری می‌کردند.
مادرم نیز ساعت‌ها برایم کتاب داستان می‌خواند. سال‌ها بعد خواندم که یکی از شخصیت‌های پدرم با نام هولدن کالفیلد خواب دید که در چنین جایی فرزندانی دارد و او گفته که ما آن‌ها را در اتاق کوچکی در جنگل مخفی کرده‌ایم. او و همسرش می‌خواستند یک عالم کتاب‌ برای آن‌ها بخرند و به آن‌ها خواندن و نوشتن یاد بدهند.
به هر صورت، در دنیای واقعی، دنیایی بود که بین خواب و کابوس وجود داشت و والدینم آن‌را ساخته بودند؛ دنیایی فاقد اساس محکم و استوار. والدینم رویاهای زیبایی تجسم می‌کردند، اما نمی‌توانستند آن‌ها را از هوا به زندگی واقعی‌مان بیاورند.
مادرم، کلیر خیلی کم سن‌و‌سال بود که من به‌دنیا آمدم. او هنوز در رویاهای بچگانه‌اش سیر می‌کرد و همانند مکبث تا سال‌ها بعد در خواب راه می‌رفت. پدرم هم نویسنده‌ی داستان‌ بود و آدم خیال‌بافی بود که می‌توانست به‌سادگی بندهای کفشش را در دنیای واقعی گره بزند و هیچ‌وقت به دخترش هشدار نمی‌داد که مراقب دویدن‌اش باشد تا مبادا به زمین بیفتد.



 
کتاب‌نما 5 صفحه
برای نمایش صفحه (عکس) در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید.
نظرها
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما  |  قوانین و سیاست‌ها  |  هم‌کاران  |  ارتباط با ما  |  راهنمای عضویت و خرید

 استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!
[ آمار بازدید روز گذشته: 25233 ]