نقشی از رویا

نویسنده : جولیا هرش
مترجم : هوشنگ گلمکانی
انتشارات : روزنهکار
تعداد صفحه : 250 صفحه (مصور)
قیمت : با جلد لوکس 5500 تومان و جلد معمولی 3500 تومان
هوشنگ گلمکانی ابتدای مقدمهای که برای نقشی از رویا نوشته، آورده؛ «چه کسی میگوید رویا مذموم است؟ چه کسی رویا را مطرود میداند؟ رویا یکی از سرچشمههای حیات بشر است که خشکی و خشونت واقعیت را تلطیف و تعدیل، و زندگی را قابل تحمل میکند. ما بدون رویاهایمان میمیریم. ما رویاهایمان را نفس میکشیم» («نقشی از رویا»/ مقدمهی مترجم/ صفحهی 6)، اصلا تیتر مقدمهی به شدت خواندنیاش را هم گذاشته؛ «ما رویاهایمان را تنفس میکنیم...»
...و نقشی از رویای گلمکانی (اصلاش باید بنویسم؛ ترجمهی کتاب آوای موسیقی خانم جولیا هرش که هوشنگ گلمکانی انجاماش داده اما به شدت معتقدم کتاب پیش روی ما چیز دیگریست) اینگونه است، شاهد و کلیدی از روزگار سینمای رویاگون و قصهگو، روزگاری که مجال بود تصویرِ قصهها را (آنهم چند دفعه) روی پردهی عریض سینما ببینی و اصلا این امر عادی، مثل نفس کشیدن برایت باشد، روزگاری که میشد آسوده توی صندلی سینما فرو رفت و به قهرمان قصه چشم دوخت و کامل براندازش کرد، از شدت هیجان قصه گاهی ازجا پرید، کف و سوت زد، خندید، موقع کتک خوردن قهرمان از شدت خشم به دستهی صندلیها چنگ انداخت و اشک ریخت و خلاصه کلی فیلم دید. نقشی از رویای گلمکانی کلی بوی آن روزگار را میدهد.
اینرا دیگر حتما همهی دوستداران سینما و خوانندگان دائمی مجلهی فیلم میدانند که نسبت هوشنگ گلمکانی با فیلمهایی که عاشقانه و دیوانهوار دوست دارد چهگونه است، این نسبت را وقتی درست لمس کردم که برای اولینبار داخل اتاقش در مجلهی فیلم شدم و روی کتابخانهاش قاب عکسهایی از جولی اندروز به همراه رابرت وایز بود. اینکه انسانی پشت جلد کتاباش- کتابِ تنگنایش- بنویسد؛ «انتشار این کتاب تحقق یک آرزوی 34 ساله است؛ دربارهی یکی از فیلمهای محبوب زندگیام که در دورهای چندساله، با آن زندگی میکردم» (نقل به مضمون) و در نشست مطبوعاتی آن بگوید؛ «نمیدانم از جمع حاضر چند نفر فیلم تـنـگـنـا را کامل دیدهاند؟ چه نظر و احساسی درباره فیلم دارند؟ و این که کسی 34 سال دنبال چاپ کتابی درباره این فیلم باشد چه معنایی دارد؟ به هر حال این یک تلاش شخصی و یک دغدغهی فردیست و هیچ قصدی هم نداشتهام که اثری به گنجینهی ادبیات سینمایی اضافه کنم یا نکنم. من زیاد اهل ادعا نیستم اما ادعا میکنم که کتابی با این شکل و شمایل و قالب در مورد یک فیلم در ادبیات سینمایی ایران چاپ نشده است. یک وظیفه و یک ندای درون به من امر میکرد که این کار را انجام بدهم»، چه معنایی جز این خواهد داد که باید پای شیفتگیهایمان بهایستیم.
خوب میدانم که هوشنگ گلمکانی در مقام سردبیر یک ماهنامهی قدیمی، تا چه اندازه دقیق و وسواسیست، اما بارها به همهی ما روزنامهنگاران نسل تازه، یاد داده که باید توی مطالبمان قشنگیها و ظرایف یک روایت، قصه، تصویر، سکانس، مطلب و...را درست ببینیم، بچینیم و دوباره نشانشان بدهیم، همانگونه که همیشه این پند ایشان را آویزهی گوش کردهام (تو بگو حتی در نوشتن یک پاراگراف) حالا و در این مطلب، به این فکر افتادم که درست مثل «روز درس جواب دادن سر کلاس»، به همین شیوه عمل کنم، شیوهای که یقینا گلمکانی در همهی کتابهایش (حالا چه ترجمه، چه تالیف) به آن وفادار است و یقین داریم که از یک حساسیت و شیفتگیِ بیحدواندازه ناشی میشود.
«آوای موسیقی»ی جولیا هرش
همانطور که تا الان حتما حدس زدهاید، نقشی از رویای گلمکانی که درواقع ترجمه/ تالیفیست از آوای موسیقی نوشتهی هرش، دربارهی چهگونگی ساختهشدن فیلم پرفروش، پرطرفدار و خاطرهانگیز آوای موسیقی یا برای ما ایرانیها همان اشکها و لبخندها است که البته قسمتی از آن به شرح زندگی ماریا فون تراپ واقعی میپردازد. شیفتگی جولیا هرش به این موزیکال پرطرفدار رابرت وایز، دقیقا از همان جنس عاشقیتیست که پیشتر برای گلمکانی هم ذکرش رفت، به قول یکی از دوستان مطبوعاتی که اتفاقا سر گفتوگویش با هوشنگ گلمکانی، برای کتابِ تنگنا بهکار برده بود و حتی تیتر مطلباش کرده بود؛ «دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشاش آید». در مقدمهای که رابرت وایز برای این اثر هرش اصالتا روزنامهنگار نوشته، آورده؛ «چه چیز باعث شد آوای موسیقی محبوبترین فیلم دورانش شود؟ تقریبا 3 دهه از آغاز نمایش فیلم میگذرد و هنوز بهطور متوسط هفتهای دو بار اینرا از من میپرسند. همچنین بارها باید دربارهی فروش مداوم و بالای نوارهای ویدئویی فیلم توضیح بدهم. پاسخام به همهی این پرسشها خیلی ساده، این است: نمیدانم. کاش میدانستم، چون در آن صورت میتوانستم آن را تکرار کنم...حالا بسیار خوشوقتم که خانم جولیا هرش از وقت و توانش مایه گذاشته، با افراد بیشماری مصاحبه کرده، آرشیوهای 3 دانشگاه را کاویده و هزاران عکس را در کمپانی فاکس زیرورو کرده تا پاسخ پرسشهایی را بیابد که مدام از من میشود. خانم هرش کار فوقالعادهای کرده که سرخوشیها و رنجهایی را که منجر به پدید آمدن یک فیلم موفق شده، دریافته و منعکس کرده است». آوای موسیقی هرش اینگونه کتابیست، از لحظات شیفتگی ارنست لیمن- فیلمنامهنویس آن- نسبت به اجرای برودوی آوای موسیقی هست، تا خاطراتاش با زانوکِ تهیهکننده موقع راضی کردن ویلیام وایلر برای کارگردانی آن و البته بدجنسیهای وایلر. یا حتی این خاطرهی دلچسب از گفتههای شیطنتآمیز و همچنان کنایهآمیز بیلی وایلدر به لیمن، توی شبی که او و وایلدر مهمان جک لمون بودند؛ وقتی لیمن به وایلدر گفت که نوشتن فیلمنامهی آوای موسیقی را شروع کرده، وایلدر گفته: «هیچ موزیکالی که در آن صلیبهای شکسته (علامت رژیم نازی آلمان) وجود داشته باشد، موفق نخواهد شد!»، هرش حتی بعد از نقل قول این خاطره آورده؛ «این اظهار نظر بهطور مشخص دلیلی شد که لیمن صحنهای را بنویسد که در آن کاپیتان فون تراپ پرچم صلیب شکسته را پاره میکند».
کتاب هرش پرِعکسهای قشنگ و دریغانگیز نیز هست، عکسهایی که مشخص است با وسواس خاصی انتخاب شدهاند، از روی صحنه و پشت صحنهی آوای موسیقی بگیر و بیا تا مثلا گافها و سوتیهای روی صحنهی اثر. عکسهای تبلیغاتی و پوسترهای آن و خلاصه یک «جنون آوای موسیقی» تمام عیار خانم هرش.
«نقشی از رویا»ی هوشنگ گلمکانی
بهجز یک مقدمهی گرم و خواندنی و قراردادن بهاریهای جادویی (چاپ شده در شمارهی 171 ماهنامهی فیلم، نوروز 1374) آمیخته با آوای موسیقی، برای قصیده و غزل، دختران هوشنگ گلمکانی، در صفحههای انتهایی کتاب که کارکردش دقیقا مثل خود فیلم آوای موسیقی روی روح و روان آدمیست و اگر نبود نقشی از رویا اینی که الان هست نمیشد؛ «یک مطلب رویایی کامل و دلچسب»، هوشنگ گلمکانی پیوستهایی برای این کتاب درنظرگرفته که درکنار کلکسیون دادههای رنگارنگ و افسونکنندهی خانم هرش، خودنمایی میکنند؛ گفتوگویی با رابرت وایز، قراردادن فیلمشناسی وایز و اندروز و پلامر، قراردادن نقدی دربارهی آوازهای این فیلم و البته ترانهها (چه اصلی، چه ترجمه و حتی نسخهی دوبلهشدهی آن) و نتهای آهنگها و...همچنین گزارش کامل امیر عزتی از دوبلهی آوای موسیقی، اینکه؛ آوای موسیقی چهگونه تبدیل به اشکها و لبخندها شد؟
...«احساس کردم که ناخودآگاه دارم پدال گاز را بیشتر از همیشه فشار میدهم. میخواستم زودتر برسم و غزل را در آغوش بگیرم. کلهاش قلنبه و کممو بود، اما به نظرم زیباترین پدیدهی عالم میرسید. آن سال عید که هنوز ششهفت ماهه بود و سر سفره نشسته بود و میجنبید، با صورت توی ظرف بزرگ سالاد- که روغن زیتون و آبلیمو هم در آن ریخته شده بود- شیرجه رفت و صورتاش را لیسیدم. با قصیده هم «سیب تو دهن» بازی میکردیم. یک گاز از سیب میزد و همانطور که دهاناش را میبوسیدم، تکهی سیب را به دهان من میغلتاند و آنرا با لذت میجویدم. روغن زیتون و آبلیموی روی صورت غزل چقدر خوشمزه بود، سیب دهان قصیده هم قند و عسل بود...»
کارکرد این قسمت از بهاریهی گلمکانی در انتهای کتاب، درست مثل موقعیست که اندروز (حالا دیگر با صدای دوبلهی ژاله کاظمی و آوازهای فارسی سودابه صفائیه) دارد برای بچهها توی حالا دیگر اشکها و لبخندها میخواند؛ «یک ظرف پرمیوه، یک باغ پرگل/ پرواز پروانه، آواز بلبل/ روی موج دریا، تصویر ماه/ دیدار آهوی گم کرده راه...بینام در تنهایی نقشی از رویا/ در خاطر میجویم دلخواه خود را...».

نوید غضنفری








