ارزش‌گذاری منتقدان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
جمعه 12 شهریور 1389
 
درباره‌ی اولین رمان داریوش مهرجویی
جبر جغرافیایی
جواد رهبر
به‌خاطر یک فیلم بلند لعنتی
film
نویسنده : داریوش مهرجویی
تعداد صفحه : 248 صفحه
قیمت : 4000 تومان
انتشارات : قطره

اولین رمان داریوش مهرجویی در حالی در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شد که فرصت اکران عمومی از آخرین فیلم او سنتوری گرفته شده بود. فیلم اما به ‌واسطه‌ی نسخه‌های زیرزمینی دیده شد و ثابت کرد که استاد پا به سن گذاشته‌ی سینمای ایران چه نگاه ژرفی نسبت به نسل جوان امروزی و معضلات آن‌ها دارد. به‌خاطر یک فیلم بلند لعنتی نوید‌بخش ادامه‌ی همین روند است.
رمان مهرجویی از زبان سلیم مستوفی، جوانی به‌قول خودش حسود روایت می‌شود که چند فیلم کوتاه ساخته و موفق هم بوده اما یکی دو سالی هست که ممنوع‌الفعالیت شده. او تمام عزم خودش را جزم کرده تا مقدمات ساخت فیلم بلندی را روبه‌راه کند اما به هر دری می‌زند شکست می‌خورد تا این‌که توسط هم‌کار و همسر صیغه‌ای خودش، سلما تجدد، با پریسا دختر سرمایه‌گذاری آشنا می‌شود و مقدمه‌چینی تهیه و ساختن یک فیلم بلند لعنتی با کمک پریساست که دردسرهای سلیم را صد برابر می‌کند...
رمان مهرجویی حال و هوایی چون هامون دارد و چیزی در مایه‌های سنتوری است؛ انگار راوی ماجرا تب شدیدی دارد و مدام هذیان می‌گوید. در این‌جا هم مرز بین رویاها و اندیشه‌های سلیم با رخدادهای روزمره‌‌ی زندگی او مدام باریک‌تر می‌شود و قدم به قدم به تلخی زندگی او افزوده می‌شود. سلیم هر چه بیشتر دست و پا می‌زند تا بالا برود، به‌قول حمید هامون، بیشتر و بیشتر فرو می‌رود.  سلیم، سوای مشکلات شخصی‌اش، از روزگار کنونی و باستانی کشورش هم حرف می‌زند، آن هم به نمایندگی جوانانی که به حکم جبر جغرافیایی در قاره‌ی آسیا به‌دنیا آمده‌اند و حالا باید با تمام وجود تقاص این ماجرا را بپردازند. نمونه‌ی تمام عیار این موضوع در رمان، منصور داوری است که دست آخر هم با تمامی امید و آروزهای بلندپروازانه‌اش می‌رود زیر یک خروار خاک و این دقیقا آخرین واقعیتی است که تلپی کوبیده می‌شود توی سر سلیم مستوفی، آن هم درست زمانی که بی‌یار و یاورتر از همیشه شده است.
«یک تاکسی دربست می‌گیرم و می‌روم خانه. تلق‌تلق از پله‌ها می‌روم بالا. در اتاقم را باز می‌کنم و تالاپ می‌افتم روی تخت. خسته‌ام. تلخم. بیزارم از همه‌چیز. دیگه نمی‌تونم خودم را تحمل کنم. نمی‌خواهم قرص بخورم. از حال و احوال خودم بدم می‌آید. بلند می‌شوم و می‌روم رو پشت بوم، شروع می‌کنم به سرعت راه رفتن. توی آفتاب داغ... دقیقه‌ها. ثانیه‌ها. ساعت‌ها...» (صفحه 147)



نظرها
نظرهای شما
متن نظر
در صورت تمايل نام و ايميل خود را وارد کنيد.
نام:
ایمیل:
عبارت نمايش داده‌شده را براي تامين امنيت وارد کنيد.
  

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما  |  قوانین و سیاست‌ها  |  هم‌کاران  |  ارتباط با ما  |  راهنمای عضویت و خرید

 استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!
[ آمار بازدید روز گذشته: 25233 ]