ارزش‌گذاری منتقدان کافه‌وا؟ هنری روان‌شناسی کودک عمومی داستان شعر صفحه اصلی
سه‌شنبه 16 شهریور 1389
 
JukeBox

درخششِ ابدی ذهنی پاک

آناتما«...انتخاب‌هایم عشق یا ترسِ از تحملِ رنج بود و من... عشق را...برگزیدم...»، باورتان بشود یا نشود، وینسنت کاوانا (لید وُکالِ 37 ساله‌ی آناتما) سرانجام این عباراتِ اعتراف‌گونه را توی یکی از ترانه‌های تازه‌شان گنجانده و با همان لحنِ دریغ‌انگیز و گامِ بالای صدایش می‌خواند، صدایی که حالا دیگر در آستانه‌ی چهل‌سالگی پخته‌تر به‌نظر می‌آید؛ خیلی مهم است این یکی اثر آناتما به چه سبکی‌ست؟ گروهِ فعلا آلترنیتیو/ پروگرسیو راکِ پاگرفته و بالغ‌شده هم‌راه با ما (دهه‌ی 1990) تا الان سه‌چهار سبک عوض کرده و در همه‌ی آن‌ها موفق بوده، چه آن‌موقعی که قطعه‌ی امید/ Hope را در دلِ آزمون‌وخطاهای گوتیک‌متالش (با آهنگ‌سازی دیوید گیلمور) آفرید، چه آهنگِ فاجعه‌ای طبیعی که 7 سال پیش در آلبومِ سراسر پروگرسیو و آلترنیتیوی با همین عنوان خلق شد. به‌نظر می‌رسد برادرانِ کاوانا در آستانه‌ی چهل‌سالگی‌شان (این‌ قضیه‌ی سن را جدی بگیرید) هم‌راه با دردها، هراس‌ها و امیدهای‌شان بالغ شده‌اند، ‌رویاهای شکننده‌‌شان را دیگر دوره کرده‌اند و حالا به اعتراف به سویه‌ی تقدس‌وار عشق در آثارشان رسیده‌اند؛ «زمان برد تا ذهن‌ام پاک شود/ هوای تازه تنفس کنم و مقداری آرامش بیابم/ پیش‌تر قلبم زندانی بود...». می‌گویم اعتراف چون پیش‌تر، جسته و گریخته تردیدهایی شنیده بودیم، آن‌ها در قطعه‌ی امید که 14 سال پیش ساخته‌شده فریادِ «می‌دانم زندگی ابدی‌ست» را سرداده بودند، حالا اما در قطعه‌ی حضور/ Presence که به‌شدت ملهم از آثارِ دیوید گیلمور است و رگه‌هایی از گونه‌ی امبی‌ینتِ خاصِ بریان انو هم در آن شنیده می‌شود، صدایی با لحنی طنازانه اما قاطع می‌گوید؛ «زندگی متضاد مرگ نیست، مرگ متضاد تولد است، چون زندگی ابدی‌ست...». آناتما در این سیرِ تعالیِ زودهنگامِ خود، هم‌راه با استیون ویلسِن (چکیده‌ای از نبوغِ واترز، حس گیلمور و دانشِ آلن پارسونز در پینک فلوید برای این روزگارِ بی‌اسطوره) که کار میکسِ صدای‌شان را انجام داده، آدم را شدیدا به‌یادِ زوجِ گیلمورِ 60 ساله و پِرِیزنر در آلبومِ On an Island می‌اندازد؛ اساتید داشته‌ها و نداشته‌های‌شان (از حس تا تکنیک و دانشِ موسیقی) را انگاری برداشته‌اند برده‌اند وسط یک جزیره و دارند مرثیه‌خوانی می‌کنند، نکته‌ای که توی عنوانِ این آلبوم تازه‌ و مرثیه‌وارِ آناتما نیز طنازانه خودنمایی می‌کند؛ این‌جاییم چون این‌جاییم. 
منبع: ماهنامه‌ی رونا





 

پلکانی به بهشت

دیورونی جیمز دیو، ابرخواننده‌ی موسیقی هارد راک/ هوی متال، در روز 16 می (27 اردی‌بهشت) در حالی‌که برگزاری کنسرتش در ترکیه به‌تعویق افتاده بود، به‌دلیل سرطان معده درگذشت. این خبر برای موسیقی معاصر و طرفداران جنون‌زده موسیقی متال و به‌خصوص طرفداران ایرانی این نوع موسیقی بسیار تلخ بود. خیلی از موزیک‌بازهای ایرانی برای رفتن به کنسرت دیو در استانبول لحظه‌شماری می‌کردند که این انتظار با مرگ دیو پایان یافت.
شاید خیلی از آن‌ها هم مثل من در میانه‌های دهه 1370 و در حالی‌که چند کاست پینک فلوید و متالیکا تمام دارایی‌شان از موسیقی راک بود، یک‌روز در حال نگاه کردن به سی‌دی‌های فروشگاه بتهوون به آلبومی برخورده‌اند به نام کلاسیک راک‌های دهه‌ی 1970 و خریدن این آلبوم فصل جدیدی از موسیقی را برای‌شان رقم زده است. آلبومی که  آثار درخشانی مثل پلکانی به بهشت/Stairway to Heaven از لِدزپلین، سربازِ اقبال/Soldier of Fortune از دیپ‌پرپل و... و معبد پادشاه/ The Temple of the King از گروه رین‌بو با صدای سحر‌آمیز رونی جیمز دیو، آن‌را شکل می‌داد. این اولین برخورد من با عالی‌جناب دیو بود. طنازی خشن لحن آواز خواندن او در این قطعه خیلی‌ها را برای پیداکردن آلبوم‌های رین‌بو مشتاق کرد. من هم در جست‌وجوی رین‌بو بالاخره چند آلبومی که دیو خواننده‌ی گروه بود را پیدا کردم. هرچند که خواننده های دیگر گرروه رین‌بو مثل گراهم بنت هم صاحب صداهایی حیرت‌آور بودند اما دیو در رین‌بو سرفصل مسائل مهمی در موسیقی متال شد.
دیو  را پدرخوانده‌ی‌ شکل موسیقی پاور متال می‌دانند. اجراهایش و لحن خاص و متفاوت او ریچی بلک‌مور، ابر نوازنده‌ی گیتار الکتریک سبک هارد راک و متال را به این واداشت تا دیو را به‌عنوان خواننده برای گروه رین‌بو برگزیند. دیو تا پیش از آن در گروه بلوز راک ELF در مسند بیسیست وخواننده حضور داشت. اما هم‌کاری با بلک‌مور فصل دیگری از زندگی او را رقم زد. لحن جادویی دیو، در آواز خواندنش، او را در کنار اوزی آزبرن  برجتسه‌ترین آوازه‌خوان این سبک قرار می‌دهد.
آزبرن در سال 1980 بِلک سَبَث/ Black Sabbath را ترک کرد و دیو در مسند آوازه‌خوان و ترانه‌سرای آلبوم بهشت و جهنم، کارش را با بِلَک سبث آغاز کرد. آلبومی که این گروه را به دوران اوج بازگرداند. اما دیو 3 آلبوم بیش‌تر با گروه نبود و خود را تمام‌وقت در اختیار گروه شخصی خود با همان عنوان دیو قرار داد.
اما دیو یک خواننده‌ی صرف نبود، ترانه‌سرا و آهنگ‌سازی مهم در تاریخ موسیقی متال هم محسوب می‌شد. مرگ دیو، خاموشی یکی از صداهای شاخص موسیقی معاصرغرب است. این خواننده در ترانه‌هایش به چالش‌های اساطیری انسان امروز می‌پرداخت. او و بخش عمده‌ای از موسیقی متال در پی تشکل ارتشی از شوالیه‌ها، در برابر نیروی شر یا همان دول استعمارگر بودند. اما دیو یک انسان معمولی بود و در کنار همسرش زندگی خوشی را سپری می‌کرد. دیو جزو موسیقی‌دانان پیش‌گام  امور خیریه بود. او در سال 1980  پروژه‌ای با عنوان Hear 'n Aid را به‌راه انداخت که طی آن تعداد زیادی از گروه‌های متال برای مردم فقیر آفریقا آواز خواندند. گروه‌هایی هم‌چون ایرون میدن، جوداس‌پریست، کیس و راش.
دیو شمایل روح عاصی انسان تحقیرشده‌ی معاصر بود که خلا اساطیر او را آزار می‌داد و او با اجراهایی جادویی درپی ابراز دردی مشترک برای علاقه‌مندان این نوع موسیقی بود. دیو با اقتدار بر صحنه‌ی نمایش ظاهر می‌شد تا آن‌جا که کم‌تر کسی متوجه قد کوتاه و اندام نحیفش می‌شد.
مرگ دیو بار دیگر خطر پایان اسطوره‌های هنر موسیقی را به ما اعلام می‌کند نسلی که آرام آرام رو به انقراض است.



 

کاش بهتر درس می‌خواندم!

پائولو نوتینیباران بر ستون‌های خاکستری رنگ سالن موسیقی ابردین می‌کوبد و پشت آن‌ها جمعیت گسترده‌ای از هواداران پائولو نوتینی پناه گرفته‌اند. تا روی صحنه رفتن خواننده‌ی 22 ساله‌ی اسکاتلندی سه ساعتی مانده است. اتوبوس تور نوتینی مقابل درب پشتی پارک شده و دو خانم جوان سختی‌های خیس شدن را به جان خریده‌اند و با هیجان دور اتوبوس چرخ می‌زنند تا شاید بتوانند یک نظر هم که شده خواننده‌ی مورد علاقه‌شان را از نزدیک ببینند.   
اما آن‌ها روحشان خبر ندارد که که نوتینی – که در حال برگزاری تور انگلستان است – چند متر بالاتر در یک کافی‌شاپ پناه گرفته است. تقریبا سه سال از زمان انتشار آلبوم اول او به نام این خیابان‌ها/These Streets می‌گذرد و او در این‌مدت در کنار گروه رولینگ استونز نواخته، هم‌راه با گروه لد زپلین تور داشته، تحسین جولز هولند و راد استیوارت را برانگیخته و در میان این همه کار فرصت تهیه و تنظیم آلبوم دوم خودش یعنی تخم‌ مرغ نیم‌رو/Sunny Side Up را هم به‌دست آورده، که بهانه‌‌ی ما برای این گفت‌وگوست.
پائولو نوتینی روبه‌روی من نشسته و با انگشتانش روی قوطی نوشیندنی‌اش ضرب گرفته و پاهایش را با همان ریتم و بدون صدا تکان می‌دهد؛ او جوانی پر انرژی‌ست و از زمان اولین حضور موفق‌اش در عالم موسیقی جاافتاده‌تر به نظر می‌رسد، انگار که دوران نوجوانی را درست و حسابی پشت‌سر گذاشته است. پیراهنی با یقه‌ی باز به هم‌راه جلیقه‌ای به تن دارد و رنگ پوست سبزه‌اش از رگ و ریشه‌ی ایتالیایی او خبر می‌دهد (خانواده‌ی او چهار نسل است که در اسکاتلند زندگی می‌کنند اما اصلیت پدر او به ایتالیا برمی‌گردد). در ابتدا حتی از چشم در چشم شدن هم دوری می‌جوید، آن‌قدر که به نظر می‌رسد خجالتی و مردم‌گریز است، اما به محض این‌که وارد بحث می‌شویم، آن‌قدر خودمانی و راحت است که هر کاری می‌کنم نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و این نکته را به روی‌اش نیاورم.
او با خنده جواب می‌دهد: «دلیل‌‌اش را نمی‌دانم، شاید بعضی از خبرنگارها سرم را شیره می‌مالند و من را وارد این بازی می‌کنند. شاید هم تا کمی احساس راحتی می‌کنم، دیگر بنای پُرچانگی می‌گذارم. اما حقیقت ماجرا این است که چیزی برای پنهان کردن ندارم. افرادی هستند که به من روش‌های انجام مصاحبه را آموزش می‌دهند؛ مثلا این‌که چه‌گونه در مقاطع لازم با صدایم بازی کنم، چه‌گونه مصاحبه را به نفع خودم قبضه کنم و نهایت استفاده را از آن ببرم... همین را می‌خواهی؟»
به او اطمینان می‌دهم که خواسته‌ام اصلا و ابدا این نیست و فقط می‌خواسته‌ام از او تعریف کنم. نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: «خیلی خوب شد، حالا مصاحبه راحت‌تر پیش می‌رود، فقط به شرطی که اول مثلا درباره‌ی کارتون‌ها و فیلم‌های دوران بچگی‌مان در دهه‌ی هشتاد حرف بزنیم.» بعد هم شروع می‌کند به اسم بردن آن‌ها... «مثل راکی، رامبو، سندلات و...» هر کسی به او شیوه‌ی انجام مصاحبه آموخته از این کارهای او پاک شرمنده خواهد شد؛ او دل‌اش می‌خواهد درباره‌ی اوج و فرود‌های تم راکی صحبت کند و من می‌خواهم او درباره‌ی آلبوم تازه‌اش حرف بزند. به هر ترتیبی که شده، مصاحبه را به روال سابق‌اش برمی‌گردانم.
آلبوم تخم ‌مرغ نیم‌رو را شاید بتوان به‌نوعی آلبوم پا به سن گذاشتن نوتینی توصیف کرد. او بسیاری از ترانه‌های آلبوم این خیابان‌ها را در اواسط دوران نوجوانی‌اش نوشت و مثل روز روشن است که دیدگاه تازه‌ای وارد این آلبوم کرده است. در آلبوم اول، نوتینی بیش‌تر درباره‌ی مضامین جهان‌شمولی مثل عشق و سرخوشی دوران نوجوانی صحبت می‌کرد. او درباره‌ی از بین رفتن یک رابطه، تنهایی حاصل از نقل مکان به شهری ناشناخته و دروغ گفتن درباره‌ی سن و سال نوجوانی حرف می‌زد.
آلبوم تخم‌ مرغ نیم‌رو درباره‌ی مضامین مشابه‌ای صحبت می‌کند؛ اما نگاه‌ خواننده جاافتاده‌تر است، آلبوم حال و هوای بلوز دارد و به‌راحتی می‌شود تاثیر سبک‌ها و گروه‌های مختلف بر روی کار نوتینی را تشخیص داد. صدای او هم پختگی خاصی دارد که سن‌اش را فراتر از 22 نشان می‌دهد.
در حین مصاحبه درباره‌ی موضوع‌های مختلفی حرف زدیم که یکی از آن‌ها شهرت بود: «این یکی از مسائل مشکل‌ساز برای من بود. من آدم معروفی نیستم، به این مفهوم که با موج شهرت جلو نمی‌روم. تمرکز من بر روی این شیوه‌ی زندگی نیست. تمام ماجرا از این قرار است که افراد بسیاری شما را می‌شناسند و بس. این موضوع تنها وقتی اسباب ناراحتی‌ام را فراهم می‌کند که نمی‌توانم درک‌اش کنم، وقتی‌ که دیگر نمی‌دانم اطرافم دارد چه اتفاقی رخ می‌دهد و دیگر نمی‌توانم در کنار این حالت زندگی طبیعی خودم را داشته باشم.»
البته شهرت دردسرهای دیگری هم برای او درست کرده است؛ یکی از آن‌ها حفظ شمایل‌اش است، که حفظ آن برای هنرمند جوانی که هم از سوی منتقدان مورد توجه قرار گرفته و هم محبوبیت عامه دارد، امری بسیار واجب است. به همین خاطر او حتی برای عکس گرفتن هم وسواس به خرج می‌دهد، درست مثل کار ضبط آلبوم اولش، که می‌گوید شایدی روزی «محض خاطر تفریح هم که شده» شاید آن را بازخوانی کند.
حالا لحن او بسیار جدی‌تر از قبل است: «حفظ شمایل‌ام یکی از موضوع‌هایی‌ست که صادقانه بگویم، دردسر زیادی برایم درست کرده است. دلم نمی‌خواهد مردم درباره‌ای این‌که من چه کسی هستم به‌راحتی نظر قاطع بدهند، آن هم درست وقتی که هیچ اطلاعاتی راجع به من ندارند. مثلا شما را به جلسه‌های عکاسی می‌برند و یک مشت لباس می‌آورند و به نوبت تن آدم می‌کنند؛ لباس‌هایی که شاید مثلا هیچ‌وقت در زندگی‌ام تنم نکنم. بعد هم تُندُ‌تند عکس می‌گیرند و دقیقا همان عکس‌هایی که مد نظرشان است منتشر می‌کنند و شما شمایل احمقانه‌ای در آن پیدا خواهید کرد. اما خُب، همین شمایل بی‌معنا جزوی از وجود هنری شما می‌شود.»
حالا حساب بحث دقیقا در دست اوست: «سال اول مشهور شدن خوب بود... بعد از دو سال احساس کردم که ناگهان من هم دارم با موج شهرت جلو می‌روم و انگار که این حالت به زندگی واقعی‌ام بدل شده، و این چیزی بود که اصلا دلم نمی‌خواست اتفاق بیفتد. مثل این‌که احساس کنی شخصی هستی که اسم‌ات روی آهنگی مانده است... این هدفی نبود که من دنبال آن باشم. فکر می‌کردم این موضوعی نیست که دلم بخواهد این همه روی آن وقت و انرژی صرف کنم. البته این روزها احساس می‌کنم بیش‌تر روی پای خودم ایستاده‌ام و بر روی همان طول موجی حرکت می‌کنم که دیگران روی آن حرکت می‌کنند.»
نوتینی در روز‌های اول شهرت‌اش مدام با جیمز بلانت مقایسه می‌شد، که او هم بین دختران نوجوان و جوان طرفداران بسیاری داشت و دارد. وقتی درباره‌ی این موضوع از او سوال می‌کنم، جواب می‌دهد: «نمی‌دانم این نکته نشانه‌ی چه چیزی‌ست. حتی نمی‌توانم تصوری از آن داشته باشم! وضع فعلی من را که می‌بینی» و با افتادگی خاصی به لباس‌های گشاد و آویزان‌اش اشاره می‌کند، انگار که خودش هم به سختی می‌تواند باور کند که با این سروشکل به‌هم‌ریخته این همه هوادار مونث نوجوان و جوان دارد: «اما هر بار که می‌نشینم و کنسرت یکی از گروه‌های محبوب دهه‌ی شصتی‌ام را نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که همه جا دخترانی بین تماشاگران هستند که حسابی جیغ و داد راه می‌اندازند. این حالت تا جایی‌که در بین آن‌ها افرادی هم باشند که گوشی برای موسیقی و در این زمینه حرفی برای گفتن داشته باشند، هیچ اشکالی ندارد. خُب، بعد از پایان برنامه، افرادی پُرشماری دوست دارند با خواننده و گروه عکس یادگاری بگیرند اما در همان حال افرادی بسیاری هستند که حرف‌هایی شنیدنی و مفید برای گفتن دارند، مثل این‌که ریشه‌ی ظهور این ترانه کجاست و اغلب هم درست حدس می‌زنند. این خیلی جالب است.»
سوال بعدی‌ام از او این بود که آیا پائولو نوتینی دلیلی هم برای حسرت خوردن دارد؟ «راستش حضور ذهن ندارم، شاید دفعه‌ی بعد قبل از خواندن ترانه‌ای درباره‌ی کشف بیش‌تر فکر کنم، شاید هم اصلا فکر نکنم... خُب گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم که می‌توانستم خیلی بیش‌تر از این کار کنم و طی چند سال گذشته کارهای بیشتری را سروسامان می‌دادم. ای کاش در مدرسه با دقت بیش‌تری به درس‌ها گوش می‌دادم و ذهن‌ام را کمی، فقط کمی، زودتر به روی مسائل مختلف باز می‌کردم.» او دوباره صمیمانه از خود و روحیات‌اش می‌گفت و کلماتش را به دقت انتخاب می‌کرد تا مبادا کلیشه‌ای به من جواب داده باشد. بیش‌تر دل‌اش می‌خواست صادقانه حرف بزند. شهرت امری دست‌و‌پاگیر است اما نوتینی به خوبی توانسته محدودیت‌های ایجاد شده از سوی آن را تحت کنترل دربیاورد و حتی از آن سواستفاده نکند. مثلا می‌گوید که وقتی در شهری مثل لندن است و همه او را می‌شناسند، اگر قرار باشد شب را بیرون برود، زنگ می‌زند به رستوران‌ها و در صورت رزرو بودن میزها، دیگر اصراری نمی‌کند و اسم واقعی‌اش را نمی‌گوید. به قول خودش دوستانش اصرار دارند که او اسم واقعی‌اش را بگوید و کار را راه بیندازد اما او این‌کار را نمی‌کند. نوتینی با حواشی شهرت هم کنار آمده و با هوادارانش هم رفتار مناسبی دارد؛ این را زمانی متوجه شدم که بعد از جدا شدن‌مان برگشتم و دیدم دارد به سمت اتوبوسِ پارک شده مقابل درب پشتی سالن می‌رود و وقتی که با دو دختر جوان هوادارش روبه‌رو شد و آن‌ها هیجان‌زده از او امضا خواستند، او با گشاده‌رویی به درخواست آن‌ها پاسخ مثبت داد.

آلیس ویلی، 30 مه 2009

 


 
ورود کاربران
 
 
سبد خرید [به‌روزرسانی]
آخرین اخبار
 
 
پربازدیدترین مطالب
 
 
 
 
 
 
 
 
درباره‌ی ما  |  قوانین و سیاست‌ها  |  هم‌کاران  |  ارتباط با ما  |  راهنمای عضویت و خرید

 استفاده از مطالب وب‌سایت فقط با ذکر منبع مجاز است.
Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!
[ آمار بازدید روز گذشته: 36401 ]