
باران بر ستونهای خاکستری رنگ سالن موسیقی
ابردین میکوبد و پشت آنها جمعیت گستردهای از هواداران پائولو نوتینی
پناه گرفتهاند. تا روی صحنه رفتن خوانندهی 22 سالهی اسکاتلندی سه ساعتی
مانده است. اتوبوس تور نوتینی مقابل درب پشتی پارک شده و دو خانم جوان
سختیهای خیس شدن را به جان خریدهاند و با هیجان دور اتوبوس چرخ میزنند
تا شاید بتوانند یک نظر هم که شده خوانندهی مورد علاقهشان را از نزدیک
ببینند.
اما آنها روحشان خبر ندارد که که نوتینی – که در حال
برگزاری تور انگلستان است – چند متر بالاتر در یک کافیشاپ پناه گرفته است.
تقریبا سه سال از زمان انتشار آلبوم اول او به نام
این خیابانها/These
Streets میگذرد و او در اینمدت در کنار گروه
رولینگ استونز
نواخته، همراه با گروه لد زپلین تور داشته، تحسین جولز هولند و راد
استیوارت را برانگیخته و در میان این همه کار فرصت تهیه و تنظیم آلبوم دوم
خودش یعنی
تخم مرغ نیمرو/Sunny Side Up را هم بهدست آورده، که
بهانهی ما برای این گفتوگوست.
پائولو نوتینی روبهروی من نشسته و با
انگشتانش روی قوطی نوشیندنیاش ضرب گرفته و پاهایش را با همان ریتم و بدون
صدا تکان میدهد؛ او جوانی پر انرژیست و از زمان اولین حضور موفقاش در
عالم موسیقی جاافتادهتر به نظر میرسد، انگار که دوران نوجوانی را درست و
حسابی پشتسر گذاشته است. پیراهنی با یقهی باز به همراه جلیقهای به تن
دارد و رنگ پوست سبزهاش از رگ و ریشهی ایتالیایی او خبر میدهد
(خانوادهی او چهار نسل است که در اسکاتلند زندگی میکنند اما اصلیت پدر او
به ایتالیا برمیگردد). در ابتدا حتی از چشم در چشم شدن هم دوری میجوید،
آنقدر که به نظر میرسد خجالتی و مردمگریز است، اما به محض اینکه وارد
بحث میشویم، آنقدر خودمانی و راحت است که هر کاری میکنم نمیتوانم جلوی
خودم را بگیرم و این نکته را به رویاش نیاورم.
او با خنده جواب میدهد:
«دلیلاش را نمیدانم، شاید بعضی از خبرنگارها سرم را شیره میمالند و من
را وارد این بازی میکنند. شاید هم تا کمی احساس راحتی میکنم، دیگر بنای
پُرچانگی میگذارم. اما حقیقت ماجرا این است که چیزی برای پنهان کردن
ندارم. افرادی هستند که به من روشهای انجام مصاحبه را آموزش میدهند؛ مثلا
اینکه چهگونه در مقاطع لازم با صدایم بازی کنم، چهگونه مصاحبه را به
نفع خودم قبضه کنم و نهایت استفاده را از آن ببرم... همین را میخواهی؟»
به
او اطمینان میدهم که خواستهام اصلا و ابدا این نیست و فقط میخواستهام
از او تعریف کنم. نفس راحتی میکشد و میگوید: «خیلی خوب شد، حالا مصاحبه
راحتتر پیش میرود، فقط به شرطی که اول مثلا دربارهی کارتونها و
فیلمهای دوران بچگیمان در دههی هشتاد حرف بزنیم.» بعد هم شروع میکند به
اسم بردن آنها... «مثل
راکی،
رامبو،
سندلات و...»
هر کسی به او شیوهی انجام مصاحبه آموخته از این کارهای او پاک شرمنده
خواهد شد؛ او دلاش میخواهد دربارهی اوج و فرودهای تم
راکی صحبت
کند و من میخواهم او دربارهی آلبوم تازهاش حرف بزند. به هر ترتیبی که
شده، مصاحبه را به روال سابقاش برمیگردانم.
آلبوم
تخم مرغ نیمرو
را شاید بتوان بهنوعی آلبوم پا به سن گذاشتن نوتینی توصیف کرد. او بسیاری
از ترانههای آلبوم
این خیابانها را در اواسط دوران نوجوانیاش
نوشت و مثل روز روشن است که دیدگاه تازهای وارد این آلبوم کرده است. در
آلبوم اول، نوتینی بیشتر دربارهی مضامین جهانشمولی مثل عشق و سرخوشی
دوران نوجوانی صحبت میکرد. او دربارهی از بین رفتن یک رابطه، تنهایی حاصل
از نقل مکان به شهری ناشناخته و دروغ گفتن دربارهی سن و سال نوجوانی حرف
میزد.
آلبوم
تخم مرغ نیمرو دربارهی مضامین مشابهای صحبت
میکند؛ اما نگاه خواننده جاافتادهتر است، آلبوم حال و هوای بلوز دارد و
بهراحتی میشود تاثیر سبکها و گروههای مختلف بر روی کار نوتینی را تشخیص
داد. صدای او هم پختگی خاصی دارد که سناش را فراتر از 22 نشان میدهد.
در
حین مصاحبه دربارهی موضوعهای مختلفی حرف زدیم که یکی از آنها شهرت بود:
«این یکی از مسائل مشکلساز برای من بود. من آدم معروفی نیستم، به این
مفهوم که با موج شهرت جلو نمیروم. تمرکز من بر روی این شیوهی زندگی نیست.
تمام ماجرا از این قرار است که افراد بسیاری شما را میشناسند و بس. این
موضوع تنها وقتی اسباب ناراحتیام را فراهم میکند که نمیتوانم درکاش
کنم، وقتی که دیگر نمیدانم اطرافم دارد چه اتفاقی رخ میدهد و دیگر
نمیتوانم در کنار این حالت زندگی طبیعی خودم را داشته باشم.»
البته
شهرت دردسرهای دیگری هم برای او درست کرده است؛ یکی از آنها حفظ شمایلاش
است، که حفظ آن برای هنرمند جوانی که هم از سوی منتقدان مورد توجه قرار
گرفته و هم محبوبیت عامه دارد، امری بسیار واجب است. به همین خاطر او حتی
برای عکس گرفتن هم وسواس به خرج میدهد، درست مثل کار ضبط آلبوم اولش، که
میگوید شایدی روزی «محض خاطر تفریح هم که شده» شاید آن را بازخوانی کند.
حالا
لحن او بسیار جدیتر از قبل است: «حفظ شمایلام یکی از موضوعهاییست که
صادقانه بگویم، دردسر زیادی برایم درست کرده است. دلم نمیخواهد مردم
دربارهای اینکه من چه کسی هستم بهراحتی نظر قاطع بدهند، آن هم درست وقتی
که هیچ اطلاعاتی راجع به من ندارند. مثلا شما را به جلسههای عکاسی
میبرند و یک مشت لباس میآورند و به نوبت تن آدم میکنند؛ لباسهایی که
شاید مثلا هیچوقت در زندگیام تنم نکنم. بعد هم تُندُتند عکس میگیرند و
دقیقا همان عکسهایی که مد نظرشان است منتشر میکنند و شما شمایل
احمقانهای در آن پیدا خواهید کرد. اما خُب، همین شمایل بیمعنا جزوی از
وجود هنری شما میشود.»
حالا حساب بحث دقیقا در دست اوست: «سال اول
مشهور شدن خوب بود... بعد از دو سال احساس کردم که ناگهان من هم دارم با
موج شهرت جلو میروم و انگار که این حالت به زندگی واقعیام بدل شده، و این
چیزی بود که اصلا دلم نمیخواست اتفاق بیفتد. مثل اینکه احساس کنی شخصی
هستی که اسمات روی آهنگی مانده است... این هدفی نبود که من دنبال آن باشم.
فکر میکردم این موضوعی نیست که دلم بخواهد این همه روی آن وقت و انرژی
صرف کنم. البته این روزها احساس میکنم بیشتر روی پای خودم ایستادهام و
بر روی همان طول موجی حرکت میکنم که دیگران روی آن حرکت میکنند.»
نوتینی
در روزهای اول شهرتاش مدام با جیمز بلانت مقایسه میشد، که او هم بین
دختران نوجوان و جوان طرفداران بسیاری داشت و دارد. وقتی دربارهی این
موضوع از او سوال میکنم، جواب میدهد: «نمیدانم این نکته نشانهی چه
چیزیست. حتی نمیتوانم تصوری از آن داشته باشم! وضع فعلی من را که
میبینی» و با افتادگی خاصی به لباسهای گشاد و آویزاناش اشاره میکند،
انگار که خودش هم به سختی میتواند باور کند که با این سروشکل بههمریخته
این همه هوادار مونث نوجوان و جوان دارد: «اما هر بار که مینشینم و کنسرت
یکی از گروههای محبوب دههی شصتیام را نگاه میکنم، متوجه میشوم که همه
جا دخترانی بین تماشاگران هستند که حسابی جیغ و داد راه میاندازند. این
حالت تا جاییکه در بین آنها افرادی هم باشند که گوشی برای موسیقی و در
این زمینه حرفی برای گفتن داشته باشند، هیچ اشکالی ندارد. خُب، بعد از
پایان برنامه، افرادی پُرشماری دوست دارند با خواننده و گروه عکس یادگاری
بگیرند اما در همان حال افرادی بسیاری هستند که حرفهایی شنیدنی و مفید
برای گفتن دارند، مثل اینکه ریشهی ظهور این ترانه کجاست و اغلب هم درست
حدس میزنند. این خیلی جالب است.»
سوال بعدیام از او این بود که آیا
پائولو نوتینی دلیلی هم برای حسرت خوردن دارد؟ «راستش حضور ذهن ندارم، شاید
دفعهی بعد قبل از خواندن ترانهای دربارهی کشف بیشتر فکر کنم، شاید هم
اصلا فکر نکنم... خُب گاهی وقتها فکر میکنم که میتوانستم خیلی بیشتر از
این کار کنم و طی چند سال گذشته کارهای بیشتری را سروسامان میدادم. ای
کاش در مدرسه با دقت بیشتری به درسها گوش میدادم و ذهنام را کمی، فقط
کمی، زودتر به روی مسائل مختلف باز میکردم.» او دوباره صمیمانه از خود و
روحیاتاش میگفت و کلماتش را به دقت انتخاب میکرد تا مبادا کلیشهای به
من جواب داده باشد. بیشتر دلاش میخواست صادقانه حرف بزند. شهرت امری
دستوپاگیر است اما نوتینی به خوبی توانسته محدودیتهای ایجاد شده از سوی
آن را تحت کنترل دربیاورد و حتی از آن سواستفاده نکند. مثلا میگوید که
وقتی در شهری مثل لندن است و همه او را میشناسند، اگر قرار باشد شب را
بیرون برود، زنگ میزند به رستورانها و در صورت رزرو بودن میزها، دیگر
اصراری نمیکند و اسم واقعیاش را نمیگوید. به قول خودش دوستانش اصرار
دارند که او اسم واقعیاش را بگوید و کار را راه بیندازد اما او اینکار را
نمیکند. نوتینی با حواشی شهرت هم کنار آمده و با هوادارانش هم رفتار
مناسبی دارد؛ این را زمانی متوجه شدم که بعد از جدا شدنمان برگشتم و دیدم
دارد به سمت اتوبوسِ پارک شده مقابل درب پشتی سالن میرود و وقتی که با دو
دختر جوان هوادارش روبهرو شد و آنها هیجانزده از او امضا خواستند، او با
گشادهرویی به درخواست آنها پاسخ مثبت داد.
آلیس ویلی، 30 مه
2009